گفتم تواناییش رو ندارم، مثل همیشه نگفتم توانایی ذهنی ، مطمئن نبودم فقط ذهنی باشه.قلبم کش میومد و آن قدر پهن می شد تا روی رگ های ملتهب مغز
را می پوشاند و می فشرد ت
مام خاط
رات و حرف های چروک و درهم
را، و هی پهن می شد و می فشرد رگ های ملتهب مغز
را ، سر انگشتان
را تا کنار شقیقه ها می سوزاند. گفتم نه و گفت باشه ، گفتم نه ؟ دقیقا گفتم نه؟ یادم نمی آید، فکر نمی کنم. ا
ما فهمید می خوام بگم نه. هیچی نگفت. گفت باشه. بعد ت
مام اجزای دنیا را یکی یکی نام
برد و گفت این ها اونن، و مراقب منن. و من هیچی نگفتم. و الان هم هیچی برای گفتن ندارم. فقط دارم به andante in f major بتهون گوش می دم و مقداری قلب در من در حال تحلیل است ، کمی مغز دارد ملتهب می شود و می خارد، می سوزد، درد می گیرد.
من درد می کند
او درد می کشد
ما درد می کشیم
و من ، غمگین ترین سیاره جهانم.
+سِفْر ِ شُهود
آدم ها نباید فکر هم دیگر را بخوانند...
ما را در سایت آدم ها نباید فکر هم دیگر را بخوانند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 1:36